”اتاق شهدایی🌹”

”ما تشنه‌تر از همیشه‌ایم. 🕊️💚 راه عشق را ادامه می‌دهیم. 🌹 ”

”اتاق شهدایی🌹”

”ما تشنه‌تر از همیشه‌ایم. 🕊️💚 راه عشق را ادامه می‌دهیم. 🌹 ”

*روایات کوتاه از برخی شهدا:

🍃پسر امیر در مدرسه‌ای درس می‌خوانْد که درست کنار پادگان قرار داشت. راننده فرمانده می‌توانست او را ظهرها تا خانه ببرد، اما خود امیر اجازه نمی‌داد. پسرش چند ساعتی در همان پادگان می‌مانْد و عصر همراه پدر به خانه برمی‌گشت. حتی اجازه نداشت از غذای پادگان استفاده کند؛ چون به‌گفته فرمانده، غذا برای کارکنان بود، نه برای خانواده او.
در نهایت، با وساطت چند نفر از مسئولان و با قبول مسئولیتشان، اجازه دادند پسرش از غذای پادگان استفاده کند.
🍃روزی هنگام رفتن به خانه، پسر کیف مدرسه‌اش را در اتاق فراموش کرد. یکی از افسران کیف را دید و با عجله به پای ماشین رساند؛ اما امیر با احترام گفت: «این وظیفه شما نبود، لطفاً کیف را سر جایش بگذارید. پسرم باید خودش برگردد و آن را بردارد.»

🍃مادر امیر به‌شدت بیمار بود و دچار فراموشی شده بود. حالا علاوه بر آن چند روزی بود به کما رفته بود. اما خانواده‌اش به‌خاطر مسئولیت‌های کاری او، موضوع را پنهان کرده بودند. تا این‌که یک روز سرزده به قم رفت و ناچار ماجرا را فهمید.
🍃۱۳ رجب بود. بالای سر مادر چند دقیقه نشست و بعد برای زیارت حضرت معصومه رفت. هنگام خروج از حرم رو به همسرش گفت: «آنچه امروز از امیرالمؤمنین خواستم، اگر همین امروز به من ندهند، دیگر نمی‌خواهمش.» همان غروب، مادرش به هوش آمد و تا چند سال بعد که زنده بود، حتی یک‌بار هم نیاز به دارو پیدا نکرد.

🥀یاد شهید بی‌پیکر جنگ رمضان امیر سپهبد سید عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، گرامی باد.
به قلم مهدی مهتدی

✨ با من حرف بزنید، من پاسخ شما را خواهم داد

🕊🌹 شهید والامقام سیدمرتضی طباطبائیان

🌸🍃 جوان ۱۷ ساله اصفهانی در اردیبهشت ۱۳۴۷ متولد و سال ۱۳۶۳ در منطقه جنوب به درجه رفیع شهادت نائل گردید‌.

🌸🍃 پیکر پاک و مطهر این شهید پس از ۱۱ سال به کشور برگشته و در گلستان شهدا اصفهان به خاک سپرده شد‌.

🌸🍃سید مرتضی به خانواده خود وصیت کرده وقتی من به شهادت رسیدم با من حرف بزنید من پاسخ شما را خواهم داد.

🌸🍃این شهید بزرگوار به پدر، مادر و عموی شهیدش تاکید کرده است که این موضوع را به همه بگویید و من پاسخ همه را خواهم داد.

💐 گفتنی است این وصیت و جمله شهید بر روی عکسی که داخل قاب مزار این شهید می‌باشد درج شده است.

💐سال‌هاست مزار این شهید محل عبادت و صحبت‌های تعدادی از مردم شهید پرور اصفهان است

✨️🌿از وقتی ازدواج کرده بود، قناری و سُهره‌هایش را هی کم و کمتر می‌کرد. محدثه می‌گفت: «دلم می‌گیرد طفلی‌ها را توی قفس می‌بینم.»
از آن‌همه پرندهِ قفسی که روزی جانش به جان‌شان بسته بود، یک سُهره مانده بود برایش که آن‌را هم همان روز بعدازظهر، قبل رفتنش برد با محدثه‌سادات رهایش کرد. شب، وقتی می‌خواست برود، با همه که آمده بودند برای بدرقه‌اش، تک به تک خداحافظی و دیده‌بوسی کرد و آخر از همه، خم شد و کف دست‌هایم را گذاشت روی صورتش و بوسیدشان.
دست‌هایم را حلقه کردم دور گردنش و یک دل سیر بویش کردم. درِ گوشم گفت: «ننه! دعا کن شهید برگردم…» و زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «اگر شهید شدم، رخت سیاه نپوش و نگذار کسی رخت سیاه بپوشد. توی مجلسم جای خرما و حلوا، شیرینی و شکلات خیرات کنید…» و تنگ در آغوشم کشید و لحظه‌ای بعد، از حلقه دست‌هایم بیرون خزید و رفت که رفت…
✍️به روایت مادربزرگوارشهید

شهیدصادق‌عدالت‌اکبری🌷

✍️شهیدی که قرائت زیارت عاشورا به نیت او گره گشاست…

مادر شهید می گوید مواقعی که دلتنگ او می شوم با عکسش صحبت می کنم و مطمئن هستم که صدای من را می شنود و به حرف هایم گوش می کند.
بیشتر دوستان و اقوام می گویند هنگامی که مشکلی برایمان پیش می آید به نیت شهید حسین بواس زیارت عاشورا می خوانیم و هنوز تمام نشده مشکلمان حل میشود.مادر شهید مدافع حرم حسین بواس که تصویری از این شهید در دستانش بود با بیان اینکه پسرم نماز و روزه قضا نداشت گفت: او از همان دوران کودکی کارهای شخصی اش را خودش انجام می داد و تمام نمازهایش را اول وقت می خواند و روزه هایش را می گرفت.

شهید بواس🌺

یادی کنیم از شهید حاج مجید سلمانیان که بعد از چهار سال همچنان جاویدالاثر مانده.

وقتي مجيد از پشت تلفن شنيده بود مادرش خواب شهادت او را ديده است، از خوشحالي فرياد زده بود: «گويا وقت پروازم فرارسيده است».
شهيد حاج مجيد سلمانيان جوان دست و دلبازي بود كه در طول زندگي‌اش دست ايتام و مستمندان بسياري را گرفت و عاقبت نهايت بخشندگي را در هديه جان خود به حضرت دوست معنا كرد.

او روحاني مبلغي بود كه خود به آنچه روي منبرهايش بيان مي‌كرد، جامه عمل پوشاند و رهسپار ميدان جبهه مقاومت اسلامي در سوريه شد.

آقا مجيد سال 67 در كرج به دنيا آمد و 95/02/17 در كربلاي خان طومان به شهادت رسيد و هنوز پيكر مطهرش بازنگشته است و مادر چشم انتظار است که او می آید یا نمی آید..😢

🌷 ۳۰ بهمن ۱۳۶۱ – سالروز شهادت رزمنده بسیجی، شهید سید احمد شمس (اهل سراب)

محل شهادت: مهاباد (در دوران ناامنی در کردستان — ,زمانی که ضدانقلاب و گروهک های تجزیه طلب با همدستی بیگانگان می خواستند دیار عزیز کردستان و بخشی از آذربایجان غربی را از خاک میهن جدا کنند!! — دوران غربت غرب — زمانی که تردد در معابر و جاده های مواصلاتی از ساعت سه بعدازظهر تا هشت نه صبح ممنوع بود و هر فرد یا خودرویی در این تایم، در جاده ها تردد می کرد، امکان حمله از سوی ضدانقلاب به آن بسیار زیاد بود، مگر به همراه ستون نظامی و تیم های تامین …)

ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱

✍️ وصیت نامه شهید سيد احمد شمس

بسم الله الرحمن الرحیم

پدرجان و مادرجان، من به هيچ كس بدهي ندارم و از اين نظر راحتم. شما مي دانيد كه آمدن من به جبهه براي پول نبوده و فقط براي خدا آمده ام. ما بايد به جبهه برويم؛ چه جبهه‌ي كردستان و چه‌ جبهه‌ي عراق. بايد اين دشمنان را نابود كنيم. اين را تكرار مي كنم؛ بايد دشمن را سركوب كرد. در آخر بگويم كه جبهه ها مرد مي خواهد؛ نه جواناني را كه هر روز، مقداري پودر به سر و صورت خود می زنند! اين حرف را نيز براي مادرم مي گويم که وقتي شهيد شدم اصلا گريه نكند. مادر اگر براي شهيد شدنم گريه كردي تو را حلال نمي كنم. وصیت دیگرم این است که وقتی مهدیه بزرگ شد، عکس مرا به او نشان بدهيد و بگوييد این عموی توست که آمریکاییها او را کشتند.

(اگر امکان داشته باشد جنازه ام را به تهران برده و در بهشت زهرا دفن كنيد. )

🔆 شهیدی که قرارش را دشت کربلا گذاشت 🚩🚩🕌

تیر خورده بـود و با پیکری زخمـی
به‌همراه رفیقش سوار قایقی بودند،
که دشمن قایقشان را هدف قرار داد
و مجبور شدند به داخل آب بروند ،
و آب خروشانِ ارونـد حجت الله را
با خودش بُرد ….

دوستش که شهید نشد، نقل می‌کند:
که در آخریـن لحظات کـه آب داشت
او را می بُرد ، دستش را بلند کـرد و
فریاد زد: « دیدار ما دشت کـربلا »

پیڪر مطهرش بعد از چند روز در
حاشیه اروند پیدا و شناسایی شد
و در گلزار ملامجدالدین شهر ساری
به خاک سپرده شد…

رزمنده‌ گردان‌مسلم‌بن‌عقیل(ع)
لشکر ویژه ۲۵ کربـلا
شهادت : ۲۳ بهمن ۱۳٦٤
عملیات والفجر هشت

شهید حجت‌الله محسن‌ پور

شب جمعه بود
بچه‌ها جمع شده بودند
تو سنگر برایِ دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند؛
مجلس حال و هوای خاصی
گرفته بود. هر کسی زیر لب
زمزمه می‌کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ؛ ثواب داره …
اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی … بو بد میدی …
امام زمان نمیاد تو مجلسمونا!
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند
صورت همه سیاه بود !!!!
تو عطر جوهر ریخته بود ،
بچه هام یه جشن پتوی حسابی
براش گرفتند!😄

شوخ_طبعی
لبخندهای_خاکی

💔اونجایی که شهید خانزاده میگه :
خدایا شکرت که لباس مقدس سپاه رو به تن دارم

🍃اونجایی که آیت الله بهجت به شهید عبدالمهدی کاظمی توصیه میکنند که:
به سپاه ملحق شو و لباس مقدس سپاه را بر تن کن

🍃اونجایی که مادرِ شهید مشتاقی برای اولین، فرزندش رو در لباس سپاه می بینه و اون روز میشه بهترین روز عمرش

🍃اونجایی که شهیدمشتاقی میگه: اگه بخوام سرباز امام زمان باشم باید لباس سپاه بر تن داشته باشم.

🍃اصلا اونجایی که شهید مشتاقی وصیت میکنه پسرم حتما باید پاسدار بشه،

🌱همونجا، دقیقا همونجا میشه فهمید که پاسدارها فرشته های محافظ بدون بال ما هستند💚

🌷جستجوگر”نور شهید محمدرضا رسولی”؛شهیدی که دلسوز مستضعفین بود

شهید محمدرضا رسولی، در سال ۱۳۵۲ در تهران و در خانواده‌ای مذهبی و مستضعف متولد شد. 

محمدرضا به عنوان یک جوان پر شور، صمیمی و عاشق اهل بیت(ع) در گرماگرم نبرد ملت مسلمان ایران علیه بعثیان متجاوز، در جنگ شرکت نمود.
با پایان جنگ، شهید رسولی همانند دیگر بسیجیان عاشق برای استمرار خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران به دنبال سنگری بود تا بتواند راه شهدا را ادامه دهدو به عنوان پاسدار وارد ستاد کل نیروهای مسلح گردید. 

همراه شش تن از دوستان نزدیک و هم دوره ای خود در آبان ماه ۱۳۷۳ به تشکیلات «کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح» پیوست.

او که رنج استضعاف را چشیده بود، هنگامی که با سیل زدگی مردم مهران مواجه می شود با دلسوزی مشغول یاری رساندن به آنان می گردد و در این رابطه کمک های قابل توجهی به آنان می نماید.

این امر موجب شناخت بیشتر مردم و مسئولین نسبت به او و محبوبیت بیشتر او در منطقه می‌شود.او همواره به دوستان نزدیک خود می‌گفت: «من عاشق شهادتم و شهید هم می‌شوم.»

سرانجام در روز سه شنبه ۲۲ فروردین ماه سال ۱۳۷۴ بر اثر برخورد با مین برجای مانده از سوی دشمن بعثی، به شهادت می‌رسد و روحش به ملکوت اعلی می‌پیوندد.

شهید محمدرضا رسولی

*روایات کوتاه از برخی شهدا:

🍃پسر امیر در مدرسه‌ای درس می‌خوانْد که درست کنار پادگان قرار داشت. راننده فرمانده می‌توانست او را ظهرها تا خانه ببرد، اما خود امیر اجازه نمی‌داد. پسرش چند ساعتی در همان پادگان می‌مانْد و عصر همراه پدر به خانه برمی‌گشت. حتی اجازه نداشت از غذای پادگان استفاده کند؛ چون به‌گفته فرمانده، غذا برای کارکنان بود، نه برای خانواده او.
در نهایت، با وساطت چند نفر از مسئولان و با قبول مسئولیتشان، اجازه دادند پسرش از غذای پادگان استفاده کند.
🍃روزی هنگام رفتن به خانه، پسر کیف مدرسه‌اش را در اتاق فراموش کرد. یکی از افسران کیف را دید و با عجله به پای ماشین رساند؛ اما امیر با احترام گفت: «این وظیفه شما نبود، لطفاً کیف را سر جایش بگذارید. پسرم باید خودش برگردد و آن را بردارد.»

🍃مادر امیر به‌شدت بیمار بود و دچار فراموشی شده بود. حالا علاوه بر آن چند روزی بود به کما رفته بود. اما خانواده‌اش به‌خاطر مسئولیت‌های کاری او، موضوع را پنهان کرده بودند. تا این‌که یک روز سرزده به قم رفت و ناچار ماجرا را فهمید.
🍃۱۳ رجب بود. بالای سر مادر چند دقیقه نشست و بعد برای زیارت حضرت معصومه رفت. هنگام خروج از حرم رو به همسرش گفت: «آنچه امروز از امیرالمؤمنین خواستم، اگر همین امروز به من ندهند، دیگر نمی‌خواهمش.» همان غروب، مادرش به هوش آمد و تا چند سال بعد که زنده بود، حتی یک‌بار هم نیاز به دارو پیدا نکرد.

🥀یاد شهید بی‌پیکر جنگ رمضان امیر سپهبد سید عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، گرامی باد.
به قلم مهدی مهتدی

✨ با من حرف بزنید، من پاسخ شما را خواهم داد

🕊🌹 شهید والامقام سیدمرتضی طباطبائیان

🌸🍃 جوان ۱۷ ساله اصفهانی در اردیبهشت ۱۳۴۷ متولد و سال ۱۳۶۳ در منطقه جنوب به درجه رفیع شهادت نائل گردید‌.

🌸🍃 پیکر پاک و مطهر این شهید پس از ۱۱ سال به کشور برگشته و در گلستان شهدا اصفهان به خاک سپرده شد‌.

🌸🍃سید مرتضی به خانواده خود وصیت کرده وقتی من به شهادت رسیدم با من حرف بزنید من پاسخ شما را خواهم داد.

🌸🍃این شهید بزرگوار به پدر، مادر و عموی شهیدش تاکید کرده است که این موضوع را به همه بگویید و من پاسخ همه را خواهم داد.

💐 گفتنی است این وصیت و جمله شهید بر روی عکسی که داخل قاب مزار این شهید می‌باشد درج شده است.

💐سال‌هاست مزار این شهید محل عبادت و صحبت‌های تعدادی از مردم شهید پرور اصفهان است

✨️🌿از وقتی ازدواج کرده بود، قناری و سُهره‌هایش را هی کم و کمتر می‌کرد. محدثه می‌گفت: «دلم می‌گیرد طفلی‌ها را توی قفس می‌بینم.»
از آن‌همه پرندهِ قفسی که روزی جانش به جان‌شان بسته بود، یک سُهره مانده بود برایش که آن‌را هم همان روز بعدازظهر، قبل رفتنش برد با محدثه‌سادات رهایش کرد. شب، وقتی می‌خواست برود، با همه که آمده بودند برای بدرقه‌اش، تک به تک خداحافظی و دیده‌بوسی کرد و آخر از همه، خم شد و کف دست‌هایم را گذاشت روی صورتش و بوسیدشان.
دست‌هایم را حلقه کردم دور گردنش و یک دل سیر بویش کردم. درِ گوشم گفت: «ننه! دعا کن شهید برگردم…» و زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «اگر شهید شدم، رخت سیاه نپوش و نگذار کسی رخت سیاه بپوشد. توی مجلسم جای خرما و حلوا، شیرینی و شکلات خیرات کنید…» و تنگ در آغوشم کشید و لحظه‌ای بعد، از حلقه دست‌هایم بیرون خزید و رفت که رفت…
✍️به روایت مادربزرگوارشهید

شهیدصادق‌عدالت‌اکبری🌷

✍️شهیدی که قرائت زیارت عاشورا به نیت او گره گشاست…

مادر شهید می گوید مواقعی که دلتنگ او می شوم با عکسش صحبت می کنم و مطمئن هستم که صدای من را می شنود و به حرف هایم گوش می کند.
بیشتر دوستان و اقوام می گویند هنگامی که مشکلی برایمان پیش می آید به نیت شهید حسین بواس زیارت عاشورا می خوانیم و هنوز تمام نشده مشکلمان حل میشود.مادر شهید مدافع حرم حسین بواس که تصویری از این شهید در دستانش بود با بیان اینکه پسرم نماز و روزه قضا نداشت گفت: او از همان دوران کودکی کارهای شخصی اش را خودش انجام می داد و تمام نمازهایش را اول وقت می خواند و روزه هایش را می گرفت.

شهید بواس🌺

یادی کنیم از شهید حاج مجید سلمانیان که بعد از چهار سال همچنان جاویدالاثر مانده.

وقتي مجيد از پشت تلفن شنيده بود مادرش خواب شهادت او را ديده است، از خوشحالي فرياد زده بود: «گويا وقت پروازم فرارسيده است».
شهيد حاج مجيد سلمانيان جوان دست و دلبازي بود كه در طول زندگي‌اش دست ايتام و مستمندان بسياري را گرفت و عاقبت نهايت بخشندگي را در هديه جان خود به حضرت دوست معنا كرد.

او روحاني مبلغي بود كه خود به آنچه روي منبرهايش بيان مي‌كرد، جامه عمل پوشاند و رهسپار ميدان جبهه مقاومت اسلامي در سوريه شد.

آقا مجيد سال 67 در كرج به دنيا آمد و 95/02/17 در كربلاي خان طومان به شهادت رسيد و هنوز پيكر مطهرش بازنگشته است و مادر چشم انتظار است که او می آید یا نمی آید..😢

🌷 ۳۰ بهمن ۱۳۶۱ – سالروز شهادت رزمنده بسیجی، شهید سید احمد شمس (اهل سراب)

محل شهادت: مهاباد (در دوران ناامنی در کردستان — ,زمانی که ضدانقلاب و گروهک های تجزیه طلب با همدستی بیگانگان می خواستند دیار عزیز کردستان و بخشی از آذربایجان غربی را از خاک میهن جدا کنند!! — دوران غربت غرب — زمانی که تردد در معابر و جاده های مواصلاتی از ساعت سه بعدازظهر تا هشت نه صبح ممنوع بود و هر فرد یا خودرویی در این تایم، در جاده ها تردد می کرد، امکان حمله از سوی ضدانقلاب به آن بسیار زیاد بود، مگر به همراه ستون نظامی و تیم های تامین …)

ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱

✍️ وصیت نامه شهید سيد احمد شمس

بسم الله الرحمن الرحیم

پدرجان و مادرجان، من به هيچ كس بدهي ندارم و از اين نظر راحتم. شما مي دانيد كه آمدن من به جبهه براي پول نبوده و فقط براي خدا آمده ام. ما بايد به جبهه برويم؛ چه جبهه‌ي كردستان و چه‌ جبهه‌ي عراق. بايد اين دشمنان را نابود كنيم. اين را تكرار مي كنم؛ بايد دشمن را سركوب كرد. در آخر بگويم كه جبهه ها مرد مي خواهد؛ نه جواناني را كه هر روز، مقداري پودر به سر و صورت خود می زنند! اين حرف را نيز براي مادرم مي گويم که وقتي شهيد شدم اصلا گريه نكند. مادر اگر براي شهيد شدنم گريه كردي تو را حلال نمي كنم. وصیت دیگرم این است که وقتی مهدیه بزرگ شد، عکس مرا به او نشان بدهيد و بگوييد این عموی توست که آمریکاییها او را کشتند.

(اگر امکان داشته باشد جنازه ام را به تهران برده و در بهشت زهرا دفن كنيد. )

🔆 شهیدی که قرارش را دشت کربلا گذاشت 🚩🚩🕌

تیر خورده بـود و با پیکری زخمـی
به‌همراه رفیقش سوار قایقی بودند،
که دشمن قایقشان را هدف قرار داد
و مجبور شدند به داخل آب بروند ،
و آب خروشانِ ارونـد حجت الله را
با خودش بُرد ….

دوستش که شهید نشد، نقل می‌کند:
که در آخریـن لحظات کـه آب داشت
او را می بُرد ، دستش را بلند کـرد و
فریاد زد: « دیدار ما دشت کـربلا »

پیڪر مطهرش بعد از چند روز در
حاشیه اروند پیدا و شناسایی شد
و در گلزار ملامجدالدین شهر ساری
به خاک سپرده شد…

رزمنده‌ گردان‌مسلم‌بن‌عقیل(ع)
لشکر ویژه ۲۵ کربـلا
شهادت : ۲۳ بهمن ۱۳٦٤
عملیات والفجر هشت

شهید حجت‌الله محسن‌ پور

شب جمعه بود
بچه‌ها جمع شده بودند
تو سنگر برایِ دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند؛
مجلس حال و هوای خاصی
گرفته بود. هر کسی زیر لب
زمزمه می‌کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ؛ ثواب داره …
اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی … بو بد میدی …
امام زمان نمیاد تو مجلسمونا!
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند
صورت همه سیاه بود !!!!
تو عطر جوهر ریخته بود ،
بچه هام یه جشن پتوی حسابی
براش گرفتند!😄

شوخ_طبعی
لبخندهای_خاکی

💔اونجایی که شهید خانزاده میگه :
خدایا شکرت که لباس مقدس سپاه رو به تن دارم

🍃اونجایی که آیت الله بهجت به شهید عبدالمهدی کاظمی توصیه میکنند که:
به سپاه ملحق شو و لباس مقدس سپاه را بر تن کن

🍃اونجایی که مادرِ شهید مشتاقی برای اولین، فرزندش رو در لباس سپاه می بینه و اون روز میشه بهترین روز عمرش

🍃اونجایی که شهیدمشتاقی میگه: اگه بخوام سرباز امام زمان باشم باید لباس سپاه بر تن داشته باشم.

🍃اصلا اونجایی که شهید مشتاقی وصیت میکنه پسرم حتما باید پاسدار بشه،

🌱همونجا، دقیقا همونجا میشه فهمید که پاسدارها فرشته های محافظ بدون بال ما هستند💚

🌷جستجوگر”نور شهید محمدرضا رسولی”؛شهیدی که دلسوز مستضعفین بود

شهید محمدرضا رسولی، در سال ۱۳۵۲ در تهران و در خانواده‌ای مذهبی و مستضعف متولد شد. 

محمدرضا به عنوان یک جوان پر شور، صمیمی و عاشق اهل بیت(ع) در گرماگرم نبرد ملت مسلمان ایران علیه بعثیان متجاوز، در جنگ شرکت نمود.
با پایان جنگ، شهید رسولی همانند دیگر بسیجیان عاشق برای استمرار خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران به دنبال سنگری بود تا بتواند راه شهدا را ادامه دهدو به عنوان پاسدار وارد ستاد کل نیروهای مسلح گردید. 

همراه شش تن از دوستان نزدیک و هم دوره ای خود در آبان ماه ۱۳۷۳ به تشکیلات «کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح» پیوست.

او که رنج استضعاف را چشیده بود، هنگامی که با سیل زدگی مردم مهران مواجه می شود با دلسوزی مشغول یاری رساندن به آنان می گردد و در این رابطه کمک های قابل توجهی به آنان می نماید.

این امر موجب شناخت بیشتر مردم و مسئولین نسبت به او و محبوبیت بیشتر او در منطقه می‌شود.او همواره به دوستان نزدیک خود می‌گفت: «من عاشق شهادتم و شهید هم می‌شوم.»

سرانجام در روز سه شنبه ۲۲ فروردین ماه سال ۱۳۷۴ بر اثر برخورد با مین برجای مانده از سوی دشمن بعثی، به شهادت می‌رسد و روحش به ملکوت اعلی می‌پیوندد.

شهید محمدرضا رسولی

*چند تا فریم از شهدا:

*چند تا فریم از شهدا: